قسمت اول

 

 

وقتی که مجبور شدیم بخاطر شغل پدرم از شهرمون دور بشیم تازه هفده سالم تموم شده بود. رفتیم شمال کشور.... جایی که از بچگی عاشقش بودم. دریا و جنگل و سرسبزی طبیعت. شاید بین همه ما فقط مادرم با این تغییر مخالف بود و اونهم اینکه از رطوبت زیاد هوا شاکی بود. زیاد مشکل خاصی نداشتیم. در کل شاید بشه بگم حتی مشکل دوری از خونواده ها رو هم نداشتیم. خونواده پدرم که فقط یه عمو بود که سالها بود امریکا زندگی میکرد.... و خونواده مامان هم که شیرازی بودن و همه شیراز زندگی میکردن و فرقی نداشت ما چند کیلومتری بیشتر ازشون دور باشیم.

ما خودمون یه خونواده پرجمعیت بودیم. پدر و مادرم پنج تا بچه داشتن. سیمین خواهر بزرگترم اونموقع نوزده ساله بود، برادرم شایان پانزده سال داشت، شاهین یازده سال و شیما کوچکترین بچه هم هفت ساله بود.

سیمین و من با این جابجایی هردو از خدا خواسته دور کنکور و دانشگاه رو خط کشیدیم. البته اون موقع زیاد هم مهم نبود... محلی هم که ما بودیم دانشگاهی نبود پس کسی هم اصراری نکرد. ولی بقیه بچه ها ثبت نام شدن و رفتن مدرسه.

ما دو تا هم افتادیم به اکتشاف در محل. و خیلی هم زود تونستیم آمار همسایه ها رو در بیاریم و فهمیدیم ساکنین نزدیکترین ویلا به ما ، خونواده حسامی هستن که مثه خومون خونواده پر جمعیتی هستن. اونا چهارتا خواهر بودن و دوتا برادر ، اولی و آخری پسر بودن. روابط ما دخترا خیلی زود گرم شد. سهیلا همسن سیمین بود و ساحل یکسال از من بزرگتر. دریا پانزده ساله بود و دنیا دوازده سال داشت. بعدترها فهمیدیم علی بیست وپنج ساله است و احمد نه سال داشت.

بیشتر گشت و گذارهامون من و سیمین بودیم و سهیلا و ساحل. کوچیکترا یا مدرسه بودن یا درس داشتن. ما دخترا اغلب به بهانه کمک به بزرگترا از خونه بیرون میزدیم. حالا بهانه گاهی خرید بود، گاهی رفتن دنبال بچه ها و هزارتا بهانه دیگه. شب ها هم اکثرا دو خونواده دور هم بودیم. یا خونه ما یا خونه آقای حسامی. من خونه اونارو خیلی دوست داشتم، هم خونه قشنگی بود و هم اینکه یه گربه پشمالوی خیلی ناز و تپل و سفید داشتن. منم که عاشق گربه ها. از وقتی میرفتیم اونجا همش یا خود گربهه تو بغلم بود یا بچه هاش. چهار تا بچه کوچولو داشت. یه روز ساحل که اینهمه علاقه منو دید با خنده گفت:

_خب چرا یکی از بچه هاشو نمیبری با خودت؟

با حیرت گفتم:

_وای خدا.... یعنی اجازم میدین؟

سهیلا و ساحل هردو با هم خندیدند و گفتند:

_اجازه؟؟؟ مگه اجازه میخواد؟ اووووه اینهمه ن.... خب یکیشو ببر.

هیجان زده گفتم:

_راست میگین؟ وای خدا.... اگه اینا مال من بودن به هیشکی نمی دادمشون.

دریا از اون طرف با بی تفاوتی گفت:

_وقتی هرسال سه چهارتا بهشون اضافه میشد میدادی.

با دقت بچه گربه ها رو نگاه کردم و اونکه مثه مادرش سفید سفید بود برداشتم و گفتم:

_اینو میتونم ببرم؟

همه شون با بی قیدی شانه بالا انداختند و گفتند:

_ببر.... خدا عمرت بده یکمم اینجا خلوت تر بشه.

بچه گربه را در آغوش گرفتم و بهش خیره شدم و بعداز مدتی گفتم:

_سفید برفی....

همه خندیدند و گفتند:

_چه زود اسمم گذاشتی روش. خوش بحالش.

 

اینجوری شد که سفید برفی به خونه ما آمد، یا در واقع به اتاق من آمد. من از بچگی عاشق گربه ها بودم اما تهران تو آپارتمان هرگز همچین اجازه ای نداشتم. حالا بالاخره به آرزوم رسیدم. دیگه همه جا و در هر حالی سفید برفی همراه من بود. 

اولین باری رو که از روی پل چوبی روی رودخونه  رد شدیم هرگز فراموش نمی کنم. گاهی با خودم فکر میکنم ای کاش هرگز قدم اون ور نگذاشته بودم، اما بعد فکر میکنم در اونصورت تمام زندگیم هم جور دیگه ای میشد.... نمیدونم بهر حال خواست خدا بود که اون روز اواخر فصل بهار وقتی با بچه ها قدم میزدیم کمی از مسیر همیشه مون جلوتر بریم و برسیم به اون پل چوبی و طنابی که مسیر وسوسه انگیزی رو جلومون قرار داده بود. البته من از همون بچگیم نترس و سرتق بودم. پل رو که دیدم که روی رودخونه پرآب در نوسانه هیجان زده شدم. برگشتم سمت ساحل و گفتم:

_نگفته بودی همچین پلی هم هست!!!!

ساحل و سهیلا هردو باهم گفتند:

_رد شدن از روش خیلی سخته. جز محلی ها کسی نمیتونه روش راه بره.

با آمادگی کامل گفتم:

_ کاری نداره که.... بریم اون ور آب.

-نمیتونی شیرین. همینجاها قدم میزنیم.

سیمین هم با کمی دلهره نگاهی به پل انداخت و گفت:

_شیرین فکر کنم بچه ها راست میگن. خطرناکه.

_ نه بابا چهارتاییم.... تازه سهیلا و ساحل هم که بلدن.... تورو خدا نه نیارین.... بریم دیگه...

_سیمین شدیدا مخالف بود و ترس را در نگاهش میدیدم، اما ساحل و سهیلا زودتر نرم شدند و به سمت پل رفتیم. اول ساحل جلو رفت بعد من بعد سیمین و در آخر هم سهیلا.... اعتراف میکنم خیلی سخت و ترسناک بود، اما لذت هم داشت. به سمت روبرو که رسیدیم پشت درختان تو در توی جنگلی، ویلای بزرگی که ظاهرش بی شباهت به قصر نبود دیده شد. هیجان زده پرسیدم:

_این قصر مال کیه؟

سهیلا هم که فرصتی گیر آورده بود شروع کرد به توضیح دادن:

_اونجا ویلای سرهنگ نصرالله خانه. البته هیچوقت خدا اینجا نیستن. یا تهرانن یا خارج. نمیدونم کجا...گمونم میگفتن فرانسه .... اینققققد پولدار هستن که نگووووو.... خوش بحال هرکی که عروسشون بشه. نونش دیگه تو روغنه.... جناب سرهنگ فقط یه پسر داره و یه دختر. دخترش همیشه خدا مریض احوال و زردنبوئه.... نمیدونم با اینهمه پول چطور تا حالا نتونستن ببرن معالجش کنن.

سیمین با شیطنت پرسید:

_پسرش چی؟ سالمه؟

سهیلا خنده بلندی کرد و گفت:

_ سالم سالم... خوش تیپ و خوش قیافه... خدا قسمت کنه!!!!

اون روز مدت زیادی اون اطراف نموندیم چون کسی خبر نداشت از رودخونه رد شدیم. اما دیگه ترسمون ریخت و بعد از اون گاهی اوقات میرفتیم اون طرف پل.

مدتی گذشت. یادم نیست شاید یکماه بعد از اون روز بود، با سیمین روی ایوان نشسته بودیم، سفید برفی هم روی پام در حال چرت بعدازظهر بود و سیمین هم داشت روی یه رومیزی گلدوزی میکرد. یه دفه دیدیم سهیلا دوان دوان وارد شد و با دیدن ما دستی تکان داد و سریع آمد توی ایوان کنار ما نشست و در حالیکه لبخند عریضی بر چهره داشت دست روی قلبش گذاشت و کمی صبر کرد تا تنفسش بحال عادی برگرده و بعد گفت:

_ حدس بزنین کیو دیدم؟

هردو باهم گفتیم:

_ کیو؟؟؟

_جابر جاهد...

_کی؟؟

_ پسر سرهنگ نصرالله خان... جابر جاهد... همون که ویلاشونو اون ور رودخونه دیدیم؟؟؟

من و سیمین با هیجان گفتیم:

_واقعااااا؟؟

 از صدای بلندم سفیدرفی از خواب پرید و میوی کشداری گفت و از روی پایم پایین جهید و رفت. اما من توجهی نداشتم. رو به سهیلا گفتم:

_کجا دیدیش؟

_تو فروشگاه.... رفته بودم یه بسته چایی واسه مامان بخرم که دیدمش آمد تو. وای بچه ها یه نگاهی به سرتاپام انداخت.... خیلی خجالت کشیدم. آخه زیاد لباسم مرتب نبود که.... همین بود تنم....

و اشاره ای به لباسش که پیراهن نخی گلداری بود کرد. گفتم:

_ این که خوبه!

سیمین پرسید:

_چه شکلیه؟ کوتاه بلند چاق لاغر سیاه سفید...

_وای خدا ماهه...قد بلند و سفید با موهای لخت بور.... چشاشم سبز سبزه...

سیمین هیجانزده دستها را بهم زد و گفت:

_کاش منم باهات بودم میدیدمش.

_ لابد یه مدت اینجا میمونن دیگه... بالاخره میبینیش.

 _هنوز اونجاست؟

_کجا؟

سیمین بیحوصله گفت:

_توی فروشگاه... میگم هنوزم اونجا بود الان بریم؟

_فکر نکنم... اما میشه بریم کنار رودخونه قدمی بزنیم شاید خدا خواست اونجا بهش رسیدیم.

با این پیشنهاد سهیلا هرسه از جا پریدیم و از خانه بیرون زدیم. در تمام مسیر تا رود خانه هرسه با دقت اطراف را زیر نظر داشتیم ولی دریغ از یک نظر که همسایه را ببینیم. تا غروب بیرون بودیم و بعد هم با قرار فردا صبح از هم جدا شدیم.

فردا صبح با توافقی ناگفته چهارتاییمون لباس مرتب پوشیده بودیم و موهامونو خوشگل تراز همیشه بافته بودیم. از خانه تا کنار رودخانه مرتب در حال حرف و حدس و گمان بودیم. اما باز هم بی نتیجه. نزدیک ظهر شد و ما ناموفق برگشتیم. نزدیک خانه از هم جدا شدیم و دمغ با سمین وارد خانه شدیم.

 تازه وارد شده بودیم که شیما جلو دوید و گفت:

_ مهمون داریم....

با سیمین گفتیم :

_حسامی هاااا؟ آخ کاش سهیلا اینا هم آمده بودن.

اما شیما گفت:

_نه باباااا.... اونا که مهمون نیستن.... یکیا دیگه....

_کی؟

شیما شانه ای بالا انداخت و گفت:

_بابا میگفتشون جناب سرهنگ....

من و سیمین مهلت ندادیم حرف شیما بیچاره تمام شود و با چشمان گرد شده گفتیم:

_جااابر جاااهد؟

شیما متعجب پرسید:

_میشناسینش؟

کسی جوابی به شیما نداد در عوض بسرعت دویدیم و وارد خانه شدیم. مامان توی سالن به ما رسید. ظرف میوه در دستش بود. با دیدن ما با پایین ترین صوت گفت:

_کجایین؟ چه خوب شد آمدین. بیایین تو مهمونخونه. همسایه هامون آمدن ... نیم ساعتیه که نشستن طفلی دختره تنهاس. برین سر حرفو باهاش وا کنین.

من و سیمین از خدا خواسته لبخندی زدیم و نگاهی رد و بدل کردیم و پشت سر مامان وارد شدیم. هردو با صدای آرامی سلام کردیم. و بعد به مهمانها نگاه کردیم. مرد پیر و با ابهتی که روی کاناپه بالای اتاق نشسته بود دستی به سبیل بورش کشید و لبخندیی زد گفت:

_ به به سلام.... حتما شما دخترخانمای آقای صابر هستین؟

با کمرویی گفتیم:

_بله...

پدرم گفت:

_این سیمینه... اینم شیرین.

نگاهم به دو مهمان دیگر افتاد که از جا برخاسته بودند. فورا جابر جاهد را از تعرفهای سهیلا شناختم. قد بلند و موبور با چشمانی سبز. لبخندی بر لب داشت. دستش را جلو آورد و ابتدا با سیمین دست داد و بعد دست مرا فشرد. اندیشیدم عجب دست محکمی هم داره. استخوانم عیب نکرده باشه خوبه!!

مهمان دیگر دختری ریزنقش و ظریف اندام و رنگپریده بود با موهای بور و چشمان عسلی رنگ. لبخند بی رمقی زد و گفت:

_من یاسی هستم...

با او دست دادیم و همه نشستیم. من و سیمین سعی کردیم به خواسته مامان با یاسی حرف بزنیم اما رویهمرفته او دختر ساکتی بود و اغلب سوالات ما را فقط با بله و نه یا حداقل کلمات جواب میگفت. با اینهمه توانستیم بفهمیم که او شانزده سال دارد و غیراز جابر برادر و خواهر دیگری ندارد. و در جواب سیمین که پرسید کلاس چندم است توضیح داد که بخاطر ابتلایش به آسم و مشکلات فصلیش مدتیست که قید تحصیل را زده. البته گفت که معلم خصوصیش در خانه فرانسه و انگلیسی تعلیمش میدهد و معلم دیگرش نقاشی یادش میدهد.

آنچه که در مجموع دستگیرمان شد این بود که کلا خانواده شان خیلی از خودراضی بودند و اهل پز دادن. خب حق هم داشتند با آنهمه ثروت. وقت رفتن جابر با لبخندی رو به من و سیمین گفت:

_خانه مارو دیدین؟ اگه بیاین خونه ما یاسی هم خوشحال میشه و از تنهایی در میاد.

من جوابی ندادم و سیمین هم به گفتن مزاحم میشیم بسنده کرد. حس کردم سیمین هم مثل من اصلا تیپ جابر رو نپسندیده.

 

 


/ 28 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Asemane man

ازیه معتاد می پرسن ؛ فرق تو با یه ورزشکار چیه ؟ . . . . میگه ؛ اون تکنیکی کار می کنه ، من پیکنیکی !

Asemane you

کودکی ، با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی....... دوست داشتی بیاادامه رو بخووون

Asemane man

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید....

رایحه

سلام عزیزم خیلی داستان ماهی بود خوندمش خوشگل بود اول فکر کردم ماجرای زندگیتونه اما بعد یادم اومد توی پست قبلی گفته بودی میخوای رمان بنویسی [قلب]

Asemane man

یک جایی یک غریبه می شود همان اتفاق ناخوانده زندگیت که سالها به آرزویش نشسته بودی...... اما او فاتحه کل زندگیت را یک جا می‌خواند [گل]

Asemane man

سلاااااااام ، قانون زندگی اینطورشده،... بیاببین ، نظر بده [چشمک]

Asemane you

خنده ات رو به همه بده، ولی لبخندت را به یه نفر، عشقت را به همه بده، ولی وجودت را به یه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولی خودت عاشق یه نفر باش[گل]

فریدون

sسلام مهربون وبلاگ خوبی براب زدن حرف دلت درست کردی.:) دونه دونه می افتد ردوی گونه هایم آری شور است مزه ی نبودنت....

Asemane man

سلام دوستی،بیاکه آپــــم[گل]